خلوت تنهایی
دلمشغولی های دلنویس
گفتمش دل می خری ؟ پرسید چند؟ گفتمش دل مال تو، تنها بخند! خنده کرد و دل زدستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود
شیشه پنجره را باران شست از دل تنگ من اما ، - در جوار خود جایی برای من می گشاید - می روم سراصل مطلب - نگاهم می کند . تاب نگاه او را ندارم - - سربه زیر می برد : - - - می پرسم - و او سربرمی آورد و نفس عمیقی می کشد اینهمه به اسم دین ، چهره دین خدا را مخراشید . من همین اکنون از مصاحبت پیر زنی آمدم که در یک روستای دور ایتالیا ، سگی را که زخمی بود مداوا می کرد . و از همجواری کسانی آمدم که در کالیفرنیا ، برای سخن گفتن مخالفان خود ، تریبون نصب می کردند من دیروز شب را تا به صبح با دانشمندی بودم در گرانادای اسپانیا که برای واکاوی رازی که در دانه گل تیشانا است ، بیدار بود و چشم از میکروسکوپ بر نمی داشت . دیروز صبح ، در بلژیک ، بربالین بیماری بودم که درعمرش دروغ نگفته بود . ظهر در ارتفاعات زرد کوه بختیاری ، همنشین چوپانی بودم که نغمه نی او ، سنگ ها را به وجد می آورد . چوپانی که به دختر کوچکش آموخته بود به همه – حتی به غریبه ها - سلام بگوید غروب دیروز با رفتگر جوانی بودم که با وجود تنهایی و بیماری همسرش ، در کارش ، کم فروشی نکرد . در نیویورک ، به گنگستری که زباله اش را در ظرف مخصوص انداخت لبخند زدم . در نوار مرزی سیستان ، دست به شانه سربازی گذاردم که از خستگی آه می کشید . در تبت ، به دست توریستی که از تماشای یک کودک گمشده مضطرب بود یک شاخه گل دادم . در تهران ، در اتاق عمل ، دم گوش یک پزشک که در بزنگاه جراحی به تردید علمی دچار شده بود ، نکته ای علمی را متذکر شدم . بیمارش ، هرگز به کسی اف نگفته بود در مجلس بلژیک ، برای نماینده کافری که حق گفت و از حق دفاع کرد ، کف زدم . در آفریقای جنوبی ، و در یک معدن عمیق ، به دست کارگری آب دادم که تشنه بود . کارگری که به گلها احترام می گذاشت و به هر گل که می رسید ، سیر تماشایش می کرد . در آدیسابابا ، مهندس پل سازی را که در رودخانه شنا می کرد و در طراحی یک پل گرفتار آمده بود ، راه انداختم . این مهندس ، به چهره مادرش که می نگریست ، شگفت زده به یاد مهربانی خدا می افتاد . در دادسرای عمومی شهرک غرب تهران ، به قاضی دلمرده ای روحیه دادم . از پیشنهاد رشوه ای گذرکرده بود . و درهمان دادسرا ، از قاضی دغلکاری صورت برگرداندم بروید و کار خود به اسم خدا رنگ آمیزی نکنید . با دغلکاری های خود آبروی ما نبرید . بروید و درستی را در جهان منتشر کنید . تا جهانیان از تماشای درستی های شما ، به یاد من و اجداد من بیفتند و دلشان برای من و ظهور کارهای من تنگ شود ...... آری ، درخیال هم می شود با دوست خوب خود نشست و مفصل با او سخن گفت
خلاصه شده از نوشته محمد نوری زاد- http://mohammadnurizad.blogfa.com/post-121.aspx جمعه چه روزی ؟ چه عصری ؟ چه غروبی ؟ اوج حالگیری وای اگر آهنگ و آواز نبود می مردم ، می پوسیدم یاد دوران خوابگاه تهرانپارس ، حکیمیه ، خاک سفید ( که با خاک یکسان شد) یاد تصویر غروب خورشید از پشت غبار و دود تهران و دکلهای فشار قوی خاک سفید ، یاد رادیو پیام ، محمد صالح علاء و قصه های بی بی ، یاد چایی خوابگاه یاد محمد ترابی ، کورش ، آرش ، اردشیر ، بزرگان خاطرات من ! یاد احمد حسینی وحمید امیری و علی مکاری و سوله 1 یاد نادرتوکل و اردشیر و خوابگاه 2 یاد محمد کاظمی که لذت خواندن دعای کمیل رو به من داد یاد خوابگاه 4 یاد دربند و پارک جمشیدیه و غلام مظاهری و علی صدقیان یاد ... با محمد ترابی یک شب زیر برف تا صبح راه رفتیم و از عشق گفتیم با کورش از سیاست و شعر گفتیم با آرش از دلتنگیها و نامهربانی ها گفتیم با وحید از مشهد گفتیم و از سینما با احسان و علی مکاری از انجمن گفتیم با عباس کایدخورده از انصار گفتیم و تفاوتشان با بچه های جنگ گفتیم و ندانستیم که بهترین دوران را از دست دادیم آنقدر دنیایمان کوچک شد که یادی ازهم نکردیم پ.ن: احمد حسینی از عسلویه زنگ زد و خیلی خوشحال شدم بعد از چند سال ! بااحمد خاطرات زیاد و خوبی داشتم پ.ن:مسابقات فوتسال و تیمهای کارون و زاگرس و پویا هم یادش به خیر - بچه های خوب مشهد و بهبهان هم یادش به خیر که همگی اهل موسیقی و هنر و شعر و البته ورق بازی بودند! )علی رامشی هم بعد از چند سال ارتباط برقرار کرد ازش ممنونم از آرش دوست بسیار خوبم که تو این سالها همیشه به من لطف داشته هم ممنونم


| Design By : Night Skin |

